راز نگاه
من راز نگاهت را از آینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را بر مهر تو بخشیدم
مثل گل نیلوفر چشم توبهاری شد
از پیش دلم آرام رفتی و نفهمیدم
مرز دل وچشم تو از شهر افق پیداست
من سرخی گلها را از خنده تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی
من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افقها بود
آن وقت تو را هرصبح ازپنجره می دیدم
وقتی گل آرامش درباغ دلم روئید
گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم
چشمان تو دریایی است موجش گل تسکینم
بر حرمت چشمانت من باز نخوابیدم
گم شد گل اشک من در دست نگاه تو
آنوقت حضورت را در خاطره فهمیدم
ای کاش گلی می شد لبخند پر از مهرت
تا آن گل خوشبو را از خاطره میچیدم
در جاده احساسم سرگشتگی ات پیچید
آن وقت حضورت را در کوچه دل دیدم
سرچشمه احساست پیوند دل و دریاست
تنها من از آن احساس برگشتم و نوشیدم


![]()
منتظر نظرات شما هستم

