


دوست داشتم با تمام عشق وامیدی که در آرامگاه دلم وجود داشت باورت کنم وچنان باشم که تو میخواهی
دوست داشتم با تمام عشق وامیدی که در آرامگاه دلم وجود داشت باورت کنم وچنان باشم که تو میخواهی دوست داشتم شبی را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان زیبایت بنشینم تا باورت کنم و باور کنم چگونه دیدن وجگونه بودن را
دوست داشتم که شبی را تا صبح با تو نشسته وتمام عقده های دلم را برایت بازگویم تا شاید مرحمی بر زخم دل شکسته خود گذاشته باشم
دوست داشتم که چنان تو را پرستش کنم که حتی مجنون لیلی اش را پرستش نکرده بود و به این عشق و به اینگونه پرستش حسادت کنم
دوست داشتم در صدر عاشقان دنیا قرار گیرم
دوست داشتم ولی افسوس

تا بال و پر عمر به رنگ هوس است
از اوج سرازیر شدن یک نفس است
آن لحظه که بال زندگی میشکند
در چشم پرنده آسمان هم قفس است
صد بار به سنگ کینه بستند مرا
از خویش غریبانه گسستند مرا
گفتند همیشه بی ریا باید زیست
آیینه شدم باز شکستند مرا
چون جاده به زخم رفتن آراست مرا
یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا
این بود تمام ماجرای من و او
می خواستمش ولی نمی خواست مرا
