تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار, پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید همیشه سعی کردم مثل یک در بسته باشم تا در زندگی وحشتناک درونی ام را کسی نبیند ونشناسد سعی کردم
آدم باشم در حالی که در درون خود یک موجود زنده بودم ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم ما نمی توانیم آن را اصلاً نداشته باشیم کاش میمردم و زنده میشدم می دیدم دنیا شکل دیگری است دنیا این همه ظالم نیست ومردم این خصلت همیشگی خود را فراموش کرده اند و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده بود چه دنیای عجیبی است من اصلاً کاری به کار هیچکس ندارم وهمین بی آزار بودم من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو شوند نمی دانم چطور با مردم باید بر خورد کرد ...ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام به محض اینکه به خانه بر می گردم و با خودم تنها میشوم یک مرتبه حس می کنم که تمام روزم به سرگردانی وگمشدگی در میان انبوهی از چیز هلیی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است آسمان بری است باران بر روی شانه هایم می خورد چشمان سیاهم افق خونین عروس نور را می نگرد قطرات باران بر روی صورت قبرستان خود نمایی می کند
صدایی می آید غریب و آشنا
نمی دانم از کجا شاید صدای طپش قلب قناری باشد صدای آرامشی غریب می آید چه کسی می خواهد از جمع عاشقان جهان بگریزد



