تبليغاتX
مهتاب عشق

مهتاب عشق

من شعله های عشق را در قلب صحرا دیده ام صد عاشق شوریده را با عشق تنها دیده ام

                                                                     

                                                                                

 

                                                 

 

 

باز خواهم گشت

تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:17  توسط مهتاب  | 

 

اندیشه ها,آهها ,روياها, آرزوهاواشکها ازملازمان جدایی ناپذیرعشق می باشند

 

 

 

 

         

 

 

کاش می دانستم در آن سوی نگاهت چه رازی نهفته است و

 بی پروا   راز نهفته در سکوت را برايت آشکار کنم و آواز تنهاييم

 را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم

 کاش می دانستی که در نبود تو چگونه به آغوش

 سرد اندوه پناه ميبرم فقط برای يک بار قدم بر گلستان خيالم

 بگذار و رخصتی ده تا بر تنهايی خود خط بطلان بکشم

 بگذار   با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 20:17  توسط مهتاب  | 

وقتی آمدی

 

 

 

 

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد.

وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد، زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد

تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق كردي

تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي و قلب سوخته مرا تبديل به گلستان عاشقي كردي

 

تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي

تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردي

وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است چون تو دنياي مني

وقتي تو آمدي خوشبختي را با تمام وجود حس ميكردم چون تو همان اميد زندگي مني

تو كه آمدي مرغ عشقي كه در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن كرد

تو كه آمدي گذشته هاي تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از ياد بردم.

تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته را  در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بيرون ريختم و از يادم بردم!

 

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد، كلام دوست داشتن مقدس تر از هميشه شد، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!

تو كه آمدي تنهايي به عزا نشست، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت

وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد، و ديگر در كنار ساحل تنها نبودم تو نيز در کنار من بودي...!

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد.

 

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 20:11  توسط مهتاب  |