تبليغاتX
مهتاب عشق

مهتاب عشق

من شعله های عشق را در قلب صحرا دیده ام صد عاشق شوریده را با عشق تنها دیده ام

 

 

 گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبی است ولی حیف 

تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی و خدا پشت وپناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 

وقتي تو رفتي

وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد ، آسمان چشمانم ابری و   دل گرفته شد و غروب غمگين عشق در آسمان قلبم نشست!وقتی تو رفتی دنيا برايم عذاب شد ، و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!

وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه های زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و  دوباره تو را در كنارم خودم احساس كنم!وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و رفيق شب و روز من تنهايی شد!تو كه رفتی شهر برايم غربت شد ، و خانه برايم يك زندان پر از شكنجه و عذاب شد!!

تو كه رفتی چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،
 و دستهايم هميشه لرزان!تو كه رفتی هيچ حسی در وجودم نبود ،
 و تنها آروزی تورا از خدای خويش داشتم!

وقتی تو رفتی هر روز به ياد تو و به فكر تو بودم و هر شب نيز اگر خوابی به اين چشمهای خسته من می آمد خواب تو را ميديدم!

وقتی تو رفتی تنها به پايان جاده زندگی می انديشيدم ، و تنها نگاهم به پايان جاده كه به تو ميرسم و تو را در آغوش خود ميگيرم بود!

تو كه رفتی من مانند ساحلی بودم كه در كنار دريای پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم!وقتی تو رفتی ، نام سفر برايم يك كاووس وحشتناك شد و ديگر از هر چه سفر بودنفرت داشتم! 

تو كه رفتی قلمم بر روی كاغذ خيسم تنها از دوری و از رفتن تو مينوشت!
تو كه رفتی عاشقی برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !وقتی تو رفتی هر زمان كه پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز ميكردند به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی تو را همراه با خود بياورند

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:55  توسط مهتاب  | 

راز نگاه

 

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم                          

 چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم              

 من شمع وجودم را بر مهر تو بخشیدم

مثل گل نیلوفر چشم توبهاری شد                           

 از پیش دلم آرام رفتی و نفهمیدم

مرز دل وچشم تو از شهر افق پیداست                     

من سرخی گلها را از خنده تو دیدم

در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی                      

 من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم

ای کاش دو چشم تو سر فصل افقها بود                  

 آن وقت تو را هرصبح ازپنجره می دیدم

وقتی گل آرامش درباغ دلم روئید                          

 گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم

چشمان تو دریایی است موجش گل تسکینم              

  بر حرمت چشمانت من باز نخوابیدم

گم شد گل اشک من در دست نگاه تو                     

 آنوقت حضورت را در خاطره فهمیدم

ای کاش گلی می شد لبخند پر از مهرت                  

 تا آن گل خوشبو را از خاطره میچیدم

در جاده احساسم سرگشتگی ات پیچید                     

 آن وقت حضورت را در کوچه دل دیدم

سرچشمه احساست پیوند دل و دریاست                   

 تنها من از آن احساس برگشتم و نوشیدم

 

                                                                             

                                                                 

  

                                                منتظر نظرات شما هستم                                                                                           

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:53  توسط مهتاب  | 

وقتی تو رفتی

وقتی تو رفتی

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهايم خاموش شد ،پنجره رو به زيبايی و رو به آغوش
مهربانت بسته شد ، چشمه لبم خشك خشك شد ، و آغوشم تنها بهانه تورا می گرفت!

وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد ، آسمان چشمانم ابری و   دل گرفته شد و غروب غمگين عشق در آسمان قلبم نشست!وقتی تو رفتی دنيا برايم عذاب شد ، و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!

وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه های زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و
دوباره تو را در كنارم خودم احساس كنم!وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و
 رفيق شب و روز من تنهايی شد!تو كه رفتی شهر برايم غربت شد ،
 و خانه برايم يك زندان پر از شكنجه و عذاب شد!!

تو كه رفتی چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،
 و دستهايم هميشه لرزان!تو كه رفتی هيچ حسی در وجودم نبود ،
 و تنها آروزی تورا از خدای خويش داشتم!وقتی تو رفتی هر روز به ياد تو و به فكر تو بودم
و هر شب نيز اگر خوابی به اين چشمهای خسته من می آمد خواب تو را ميديدم!

وقتی تو رفتی تنها به پايان جاده زندگی می انديشيدم ، و تنها نگاهم به پايان جاده كه به تو ميرسم و تو را در آغوش خود ميگيرم بود!

تو كه رفتی من مانند ساحلی بودم كه در كنار دريای پر از عشق منتظر امواج محبت تو
بودم!وقتی تو رفتی ، نام سفر برايم يك كاووس وحشتناك شد و ديگر از هر چه سفر بود
نفرت داشتم!تو كه رفتی قلمم بر روی كاغذ خيسم تنها از دوری و از رفتن تو مينوشت!
تو كه رفتی عاشقی برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !وقتی تو رفتی هر زمان كه پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز ميكردند به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی تو را همراه با خود بياورند.

 

 

                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 9:54  توسط مهتاب  |