تبليغاتX
مهتاب عشق

مهتاب عشق

من شعله های عشق را در قلب صحرا دیده ام صد عاشق شوریده را با عشق تنها دیده ام

                                                                                                                            

 

    

 

      

گفتم زیبا ترین گلها را بیابم ...

تو را یافتم

گفتم بر ساحل آرامش نشسته رنگین کمان محبت را نظاره کنم ...

تو را مشاهده کردم

گفتم زیبا ترین دوستی ها را پیدا کنم ...

در قلب تو یافتم

چه بگویم که تو شیدا ترین غزل شاعرانی

موزون ترین پیکره ی عطوفتی

رنگهای تصویر کننده ی تو تمامی سبزند

تاروپود توایثاراست ومن تنها ترین تنهایی که عالم خلقت به خود ندیده است

زندگی بودن نیست زندگی با تو بودن است

                              

            

بی تو من اسیر دست آرزو های محالم

یاد من نبودی اما ، من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

یاد من باش تا بتونم همیشه برات بخونم

بی تو و عطر تن تو یه چراغ نیمه جونم

همترانه! یاد من باش

بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب

عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت ،  میشه از حادثه رد شد

میشه تو اتیش عشقت ، گُرگرفتنُ بلد شد

میشه ازچشم تو پرسید، راه کهکشون نورُ

میشه با دست تو فهمید، معنی پل عبورُ

اگه دوری ،اگه نیستی  ،نفس فریاد من باش

تا ابد، تا ته دنیا،تا همیشه یاد من باش

همترانه !یاد من باش

بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب

عاشقانه یاد من باش

              

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 17:24  توسط مهتاب  | 

 

                                                         

  

 

دوست داشتم با تمام عشق وامیدی که در آرامگاه دلم وجود داشت باورت کنم وچنان باشم که تو میخواهی

دوست داشتم با تمام عشق وامیدی که در آرامگاه دلم وجود داشت باورت کنم وچنان باشم که تو میخواهی دوست داشتم شبی را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان زیبایت بنشینم تا باورت کنم و باور کنم چگونه دیدن وجگونه بودن را

دوست داشتم که شبی را تا صبح با تو نشسته وتمام عقده های دلم را برایت بازگویم تا شاید مرحمی بر زخم دل شکسته خود گذاشته باشم

دوست داشتم که چنان تو را پرستش کنم که حتی مجنون لیلی اش را پرستش نکرده بود و به این عشق و به اینگونه پرستش حسادت کنم

دوست داشتم در صدر عاشقان دنیا قرار گیرم

 

دوست داشتم ولی افسوس

         

         

 

 

 

تا بال و پر عمر به رنگ هوس است

از اوج سرازیر شدن یک نفس است

آن لحظه که بال زندگی میشکند

در چشم پرنده آسمان هم قفس است

صد بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آیینه شدم باز شکستند مرا

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او

می خواستمش ولی نمی خواست مرا

 

 

             

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:49  توسط مهتاب  | 

 

 

              تمام روز در آینه گریه می کردم

بهار, پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید همیشه سعی کردم مثل یک در بسته باشم تا در زندگی وحشتناک درونی ام را کسی نبیند ونشناسد سعی کردم

آدم باشم در حالی که در درون خود یک موجود زنده بودم ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم ما نمی توانیم آن را اصلاً نداشته باشیم کاش میمردم و زنده میشدم می دیدم دنیا شکل دیگری است دنیا این همه ظالم نیست ومردم این خصلت همیشگی خود را فراموش کرده اند و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده بود چه دنیای عجیبی است من اصلاً کاری به کار هیچکس ندارم وهمین بی آزار بودم من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو شوند  نمی دانم چطور با مردم باید بر خورد کرد ...ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام به محض اینکه به خانه بر می گردم و با خودم تنها میشوم یک مرتبه حس می کنم که تمام روزم به سرگردانی وگمشدگی در میان انبوهی از چیز هلیی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است آسمان بری است باران بر روی شانه هایم می خورد چشمان سیاهم افق خونین عروس نور را می نگرد قطرات باران بر روی صورت قبرستان خود نمایی می کند

 صدایی می آید غریب و آشنا

نمی دانم از کجا شاید صدای طپش قلب قناری باشد صدای آرامشی غریب می آید چه کسی می خواهد از جمع عاشقان جهان بگریزد  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:56  توسط مهتاب  | 

پنجره

                      

 

                        هر چشم تو یه پنجره رو به تماشای سحر

                          دیوار خواب خط بزن ای از همه آزاده تر

                         پلکات وا کن رو به عشق!پیله ترس پاره کن

                       فانوسک قلب منو یه کهکشون ستاره کن

                        پنجره یعنی یه نفر دیوارحاشا میکنه!

                           هرکس به قدر پنجرش نور تماشا میکنه!

                            پنجره یعنی یه نفر تشنه ی لمس منظره!

                      با هر نگاهی تازه شو!هر چشم تو یه پنجره!

                         اونور قاب پنجره اگه قشنگه اگه زشت!

                       اگه سیاه اگه سفید اگه جهنم یا بهشت!

                       با هر نگاه گرم تو منظره دیدنی میشه!

                          وقتی تو لب وامیکنی حرفا شنیدنی میشه!

                          پنجره یعنی یه نفر دیوار حاشا میکنه!

                          هر کس به قدر پنجرش نور تماشا میکنه!

                       پنجره یعنی یه نفرتشنه ی لمس منظره!

                        با هرنگاهی تازه شو هر چشم تو یه پنجره!

      

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:48  توسط مهتاب  | 

     

دوست دارم

ميخوام بگم دوست دارم ولي بازم روم نميشه اين دل بيقرار من يک لحظه آروم نميشه ميخوام بگم دوست دارم ميخوام که با تو بمونم شعراي عاشق ونموفقط واسه تو بخونم ميخوام بگم دوست دارم هر جا باشي هرجا باشم ميخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من توي اگه که درمون ندارم بدون که درد من توي مي خوام بگم دوست دارم يه عالمه خيلي زياد شب که بهت فکر ميکنم من ديگه خوابم نمياد مي خوام بگم دوست دارم مي خوام که اينو بدوني اگه نميتونم بگم اينو تو شعرام بخوني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:41  توسط مهتاب  | 

                                                                     

                                                                                

 

                                                 

 

 

باز خواهم گشت

تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:17  توسط مهتاب  | 

 

اندیشه ها,آهها ,روياها, آرزوهاواشکها ازملازمان جدایی ناپذیرعشق می باشند

 

 

 

 

         

 

 

کاش می دانستم در آن سوی نگاهت چه رازی نهفته است و

 بی پروا   راز نهفته در سکوت را برايت آشکار کنم و آواز تنهاييم

 را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم

 کاش می دانستی که در نبود تو چگونه به آغوش

 سرد اندوه پناه ميبرم فقط برای يک بار قدم بر گلستان خيالم

 بگذار و رخصتی ده تا بر تنهايی خود خط بطلان بکشم

 بگذار   با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 20:17  توسط مهتاب  | 

وقتی آمدی

 

 

 

 

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد.

وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد، زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد

تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق كردي

تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي و قلب سوخته مرا تبديل به گلستان عاشقي كردي

 

تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي

تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردي

وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است چون تو دنياي مني

وقتي تو آمدي خوشبختي را با تمام وجود حس ميكردم چون تو همان اميد زندگي مني

تو كه آمدي مرغ عشقي كه در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن كرد

تو كه آمدي گذشته هاي تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از ياد بردم.

تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته را  در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بيرون ريختم و از يادم بردم!

 

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد، كلام دوست داشتن مقدس تر از هميشه شد، و داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!

تو كه آمدي تنهايي به عزا نشست، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت

وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد، و ديگر در كنار ساحل تنها نبودم تو نيز در کنار من بودي...!

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد.

 

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 20:11  توسط مهتاب  | 

 

 

 گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبی است ولی حیف 

تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی و خدا پشت وپناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 

وقتي تو رفتي

وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد ، آسمان چشمانم ابری و   دل گرفته شد و غروب غمگين عشق در آسمان قلبم نشست!وقتی تو رفتی دنيا برايم عذاب شد ، و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!

وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه های زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و  دوباره تو را در كنارم خودم احساس كنم!وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و رفيق شب و روز من تنهايی شد!تو كه رفتی شهر برايم غربت شد ، و خانه برايم يك زندان پر از شكنجه و عذاب شد!!

تو كه رفتی چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،
 و دستهايم هميشه لرزان!تو كه رفتی هيچ حسی در وجودم نبود ،
 و تنها آروزی تورا از خدای خويش داشتم!

وقتی تو رفتی هر روز به ياد تو و به فكر تو بودم و هر شب نيز اگر خوابی به اين چشمهای خسته من می آمد خواب تو را ميديدم!

وقتی تو رفتی تنها به پايان جاده زندگی می انديشيدم ، و تنها نگاهم به پايان جاده كه به تو ميرسم و تو را در آغوش خود ميگيرم بود!

تو كه رفتی من مانند ساحلی بودم كه در كنار دريای پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم!وقتی تو رفتی ، نام سفر برايم يك كاووس وحشتناك شد و ديگر از هر چه سفر بودنفرت داشتم! 

تو كه رفتی قلمم بر روی كاغذ خيسم تنها از دوری و از رفتن تو مينوشت!
تو كه رفتی عاشقی برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !وقتی تو رفتی هر زمان كه پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز ميكردند به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی تو را همراه با خود بياورند

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:55  توسط مهتاب  | 

راز نگاه

 

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم                          

 چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم              

 من شمع وجودم را بر مهر تو بخشیدم

مثل گل نیلوفر چشم توبهاری شد                           

 از پیش دلم آرام رفتی و نفهمیدم

مرز دل وچشم تو از شهر افق پیداست                     

من سرخی گلها را از خنده تو دیدم

در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی                      

 من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم

ای کاش دو چشم تو سر فصل افقها بود                  

 آن وقت تو را هرصبح ازپنجره می دیدم

وقتی گل آرامش درباغ دلم روئید                          

 گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم

چشمان تو دریایی است موجش گل تسکینم              

  بر حرمت چشمانت من باز نخوابیدم

گم شد گل اشک من در دست نگاه تو                     

 آنوقت حضورت را در خاطره فهمیدم

ای کاش گلی می شد لبخند پر از مهرت                  

 تا آن گل خوشبو را از خاطره میچیدم

در جاده احساسم سرگشتگی ات پیچید                     

 آن وقت حضورت را در کوچه دل دیدم

سرچشمه احساست پیوند دل و دریاست                   

 تنها من از آن احساس برگشتم و نوشیدم

 

                                                                             

                                                                 

  

                                                منتظر نظرات شما هستم                                                                                           

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:53  توسط مهتاب  |